- نميدونم چرا اين روزا تب وطن دوستي ام زده بالا.ايران عاشّقتم.
- به اين پي بردم كه خيلي از كلمات تنوين دار استفاده ميكنم.علي الخصوص كلاْ.
- تازه لذت تابستون رو درك ميكنم.خيلي داره خوش ميگذره.
- تا همين ديروز ذوق اين رو داشتم كه از پولهاي خودم خرج كنم.ولي ديگه دارم ميخورم به پيسي.مِن بعد فقط پول كتاب و گاهاْ كادوي رفقا رو خودم ميدم.
- اخوي آخريه درس خوندن رو بوسيده.حالا من ميمونم و يك عدد حامد و يك عالمه كل كل و دعوا.دوباره جنگ اعصاب... .از همون بچگي(ـتری)تعادل نداشتيم.يا خوبِ خوب٬يا بدِ بد.كه البت اين روزا خوبِ خوبي در كار نيست.
- من اجباري نميبينم در سر زدن به وب بعضيها كه تا ديروز توشون تلپ بودم.بياي ميام٬نيومدي نميام.خيلي بدم مياد نظر آدم رو فقط براي بالا رفتن آمارشون ميخوان.ديدي ساجده خانوم؟
- تا اطلاع ثانوي هم تبادل لينك نداريم.نظرات كپي شده و فله اي حذف ميشه.لينكها بايد يه جارو بشه-همونطور كه چند وقت پيش هم شد- .از اين به بعد بر فرض محال(!)شماره بذاريد ديگه همين رابطهء وبي هم فراموش ميشه.
- نوشتار و گفتار با هم فرق دارن.پس-مثلاْ-جاي «منو» بنويسم «من رو».من تا حالا اینجا حرف میزدم٬نمینوشتم!
- كتاب «درندهء باسکرویل»رو تو دوران نوجوونی خوندید؟!از این کتابهای شرلوک هولمزیه.مال محدثه بود انگار ولی خونهء فاطمه اینا خوندم.یکشنبه(چهاردهم)شبکه چهار ساعت هشت(بیست)و نیم(سی)فیلمش رو نشون میده.«تازی باسکرویل».از اونجا که این اطلاعات رو تو همشهری جوان خوندم خیلی نباید موثق باشه!معمولاْ اشتباه مینویسن.امیدوارم درست باشه چون باید قشنگ باشه.یه نموره هم ترسناک.آخرش رو بگم؟!
- بیخیال پست قبل.اصلاْ حال بحث ندارم٬ولی میشه گفت مرض دارم که همچین پستی گذاشتم.
- خیلی دلم میخواد به بابام بگم چقدر دوستش دارم٬اما نمیشه.
- کاش دوست داشتن حضرت علی(ع) همونطور بود که حضرت ابوالفضل(ع) رو دوست دارم.جنس دوست داشتنها فرق میکنه.یه جوریه.انگار ابهت حضرت علی(ع) نمیذاره خیلی نزدیک بشی.نمیدونم...
تقريباْ بعداْ نوشت:پيوندها جارو شد.يه گردگيري حسابي.خيلي قشنگتر شده الآن.حالا بازم جاي تامل داره تازه!
پیش نوشت:این آپ دِلیه!واسه خودمه
مثل قبل که گفته بودم:
ردیف وسط کلاس ۴/۱:
چیدمان کلی(!)(از میز آخر)
فاطمه(ع)۱ - الهه
لعیا - زهرا
مرضیه - فرزانه
فاطمه(ص)۱ - عسل
ملیکا - مهلا
سیما - ملیکا
به ترتیب الفبا!:
الهه.من و الهه اگه میشستیم تو یه نیمکت دیگه عمراْ بتونی اون کلاسو ساکت کنی
!بعضی معلما فهمیده بودن اینو بعضیا نه!مثلاْ زبان فوق۲نفهمیده بود بنده خدا!یه بار الهه سر جای خودش بود ولی من و مرضیه جامونو عوض کرده بودیم.یعنی من نشسته بودم کنار فرزانه.مدل کلاس که کلاْ شلوغ بود ولی سر فوقا دیگه میترکید
!حالا اون روز اصلاْ بلوایی بود واسه خودش!انقد جای منو عوض کرد تا آخر برد میز اول جای سیما!بعدم الهه رو آورد جای ملیکا کنار من!گفت ایندفعه شلوغ کنید جاتون بیرون کلاسه
!منم که کلاْ خوش ندارم کسی باهام اینجوری رفتار کنه
...!الهه گفت خانوم ما پهلو هم بشینیم نمیتونیم نخندیمو ساکت باشیم
!!این معلمه هم کم نیورد به من گفت برم رو صندلی خودش بشینم
!خلاصه من فلک زده رفتم رو صندلی معلم!حالا بدبختی تمومی نداشت که!میز معلم چسبیده به نیمکت بچه های اون ردیف!چون کلاْ کلاس فعالی بودیم بین هر نیمکت با نیمکت عقبی نیم متر فاصله بود تا راحت بتونیم لم بدیم
!یهو بچه ها همه نیمکتارو دادن جلو من رفتم عقب!حالا هی من جواب اونا رو میدادم هی اونا جواب منو!کلاسم انقد شلوغ بود اصلاْ معلمه نمیفهمید(کلاْ معلمه این مدلی بود!) بچه های ردیف خودمون هم از اونور از ما پیروی کردن خیلی خفن تر!به طوری که داشت فرزانه و زهرا رو شوت میکرد بیرون
!بعد از اینم من و الهه سعی کردیم رابطه مون رو قطع نکنیم و با پرت کردن پاک کن محتوی نامه همچنان به کار خودمون ادامه دادیم
!آخرم پاک کنم افتاد پشت شوفاژ
!
الآن که فکرشو میکنم میبینم واقعاْ چقد پررو بازی درآوردیم
.آخه فکر کن!معلمه بین میز خودش(همونجایی که من بودم) و نیمکتی که الهه روش نشسته بود وایساده بود اونوقت ما هی پاک کنو از جلو چشم این با سرعت نور پرت میکردیم
!
یا یه بارم سر شیمی من کنار الهه٬جای فاطمه(ع) نشسته بودم.تو جامیز گوجه سبز بود مام داشتم میخوردیم که پلاستیک گوجه ها چپه شد رو زمین
.مام یا شوت کردیم برا بقیه بچه ها و فوتبالیدیم!یا میترکوندیمشون!انقد حال میدااااااااد
!
زهرا.زهرا آدم نرمالیه!یعنی طبیعیه
.فقط وقتی عصبانی میشه خطرناکه
!خیلیم خطرناکه.به حدی که وقتی عصبانی بشه از دست زینب هم کاری ساخته نیست.(زینب و زهرا دوقلوئن!هیچ وقت تو کلاس همدیگه نیستن.)تقلب که کار همیشگی کل کلاس بود!(این شکلی حلاله!)سر هیچ امتحانی نمیشد کلاس-یا سالن-ساکت باشه
!سر امتحان میان ترم عربی که توو خود کلاس برگزار شد من و زهرا قشنگ با هم مینوشتیم،دونه دونه
!هیچ وقت اینجوری نبود!آخرشم برگه هامونو با هم عوض کردیم تا برا همدیگه صحیح کنیم
!معلم ریاضیمون سرمون بود بعد تقلب نگین اینا رو دید داد زد یهو
!زهرا همچین پرید بالا که نگو!همه مردیم از خنده
.
فاطمه(ص).مثل خودم خردادی بود
!سلیقه هامون تو بیشتر مسائل عین همدیگه بود
.از بین گروه همین فاطمه و الهه و من میرفتیم این کنکور آزمایشیا!سه بار توی سال بود که از هر دفعه اش کلی خاطرهء خز داریم
!
فاطمه(ع).عقل کل گروهه
!از بین بچه های گروه هر کدوم یه سری عاشق سینه چاک دارن
!ولی فاطمه دیگه ترکونده بود!اصلاً رکورد داره!تو گروه بجز من(!)همه خرخون بودن مخصوصاً فاطمه ها
.این یکی فاطمه کَل اونو خوابونده بود
.اولای سال به کمک همدیگه رو دیوار ته کلاس(دم میزشون)یه کلهء گنده کشیدیم با دست و پای کوچول
.بقیه بچه ها اومدن با یَک گچ زردی اینو رنگ کردن که از ۱۰۰ کیلومتری چشمک میزد
!یه بار ناظمه اومدن یه چیزی بگه اینو دید فکش افتاد
!گفت کی اینو کشیده
؟!هیشکی جیک نزد
!آخر سر انقد به عسل بیچاره بگو بگو کرد تا فاطمه رو گفت!منم در طی یک حرکت پترسانه و دهقان فداکارانه(!)بلند شدم گفتم نه خانوم من کشیدم
!البت مقصر اصلی واقعاً من بودم
!
فرزانه.خوانندهء گروه و بلکه کلاس
!صداش خیلی نازه
!بچه مثبت گروه بود
!یعنی زهرا و فاطمه(ص) هم یه جورایی آروم بودن.فرزانه هم خردادی بود
!یه زمانی بود همه تو گروه درگیر بودن بجز من بیخیال و فرزانه
!خیلی قشنگ واسه خودمون میگشتیم!یه بار رفتیم از بوفه آبمیوه گرفتیم٬فرزانه آلبالو من پرتقال!پرتقاله که مزه(...)میداد همون وسط کلاس خالیش کردم هنوزم جاش مونده
!شده مثل مزه اش
!من خیلی باهاش قضیه دارم!یعنی از عید به بعد!
مرضیه.«نگردد هیچ کس با دوست دشمن*»!
پاورقی:
۱.(ع) و (ص) اول فامیلی هر کدوم از فاطمه هاست!سوء برداشت نشه!
۲.زبان فوق برنامه یعنی معلم زبان دومی!ما بعضی درسامون ۲ تا معلم داشت!یعنی زبان و ریاضی و عربی و شیمی!معلمای اصلیمون درس میدادنو تمرینای کتابو حل میکردیم٬معلمای فوق کتاب کارو تستو اضافه مضافه کلاْ!ولی فیزیک خودش کار ۲ تا رو میکرد!
پ.ن: کیارش اسمه؟!![]()
*:مصراعی از حافظ!
کتاب زیست![]()
«ابر و کوچه»ء فردون مشیری![]()
اون دفتره!![]()
دفتر خاطرات![]()
کارنامهء ترم اول![]()
درِ لیوان![]()
نوشت افزار!
-البت مداد نوکیم نصف شده.مخلفات داخلیش زده بیرون توو هم نمیره
!اول سال که کلاْ جامدادیم قلفتی گم شد با همهء اعوان و انصار
!تازه کارت پرورشیمم توش بود
!
رمان![]()
یه مشت نمونه سوال و پاسخنامه
-دریغ از یه نیگا
!
(اینا تو اون زیپ گندهه و اصلیه بود)
قرص سرماخوردگی![]()
استامینوفن - ۳ـ۴ تا سرماخوردگی مونده ولی این تمومیده.![]()
(توی زیپ کوچیکه که تو زیپ گندهه ست)
چندتا برگه A4 -چرت و پرت که از نت گرفته بودم![]()
دیوان جیبی حافظ!![]()
[...]!![]()
(تو زیپ پائینیه)
لیوان -من یادم نمیاد حداقل یه بارم با لیوان آب خورده باشم!![]()
دستهء لیوان که کنده شده
!
(توی جیب چپیه -جیب کیفو میگما)
ساعت
ناخن گیر![]()
۳ تا صد تومنی و یه پونصدی
! -احتمالاْ این پول هنگفت رو مامانم وقتی میخواسته مانتومو بشوره گذاشته چون اینا معمولاْ تو جیبمه!
(توی اون یکی جیب)
*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*
چاهارشنبه ثبت نامه قراره اکیپی بریم
.یعنی قرار بود.چون الهه دیروز زنگید که میرن مسافرت و چاهارشنبه هم نیستن.فرزانه هم نمیاد.
فاطمه(۹۰/۱۹) و فاطمه(۱۶/۱۹) و زهرا و مرضیه و من میریم انشاالله
.
بقیهء بچه های کلاسم حالا هماهنگ میکنیم
.
داداشمم امروز کنکور داشت
.رضا مارمولیم فکر کنم ریاضی بود
.یعنی امروز داشته اونم.بچه مثبت هم که فنی تشریف داره
.۴ سال بعد هم ما داریم
!اگه زمان ما کنکور همچنان پا برجا باشه که من فکر کنم یه سال عاطل و باطل واسه خودم بگردم فقط روز آخر برم از دور یه نگاهی به کتابا بندازم
!ولی اگه شرط معدل باشه اِند نامردیه
.چون سطح مدرسه ها یکی نیست.مثلاْ تو پوک که گفته بودم...یکی از بچه ها که راهنمایی با هم بودیم زنگیده بود میگفت این هماهنگا خیلی سخت بود
.در صورتی که هماهنگا واسه ما آب خوردن بود
.اون وقت امتحانای مدرسهء اونا میشه آب خوردنn (اینجوری خونده بشه:آب خوردن به توان اِن!)وقتی من اون هماهنگا رو نخونده شدم ۵/۱۸ و ٬۱۹معلومه واسه اونا رو نخونده میشه ۲۰ شد
!
پ.ن:
-
تازه امروز کیفمو خالیدم.
-
من میگم هر چیزی یه فصلی داره دیگه
.نمیدونم چه صیغیه ایه این گوجه سبز توو تابستون.اینا رو یه سوزن بزنی بهش صد و دو لیتر آب ازش میپاشه بیرون. -
خیـــــــــــــلی پشیمونم از اینکه درس نخوندم.خیلی

NEW:
امروز(جمعه)کیفو داشتم قشنگ میتکوندم تا آت آشغالی،خرده کاغذی چیزی هست بیاد پائین که برم بشورمش!چندین چسب زخم پرواز کنان سقوطیدند رو فرش+نامه نگاریامون سر کلاس!یه بار تو مدرسه مدادنوکی رفت تا اعماق دستم هر چی گشتم دنبال این چسب زخما نبودن نامردا!نمیدونم حالا از کدوم سوراخی دراومدن...
SMS از فلانی به بهمانی:
Zard be to chizi nagofte?
SMS از بهمانی به فلانی:
Masalan chi?
-kolan harfi darbareye man...
-khob begu chi
-velelesh.mese inke nagofte
-akhe chi?
-ai baba vel kon dige
-bashe vali man farda behet zang mizanam
-khob bashe.vali 4 ina ke az madrese umade basham
فردا شد...
دیریریرینگ دیریریرینگ...دیریریرینگ دیریریرینگ!
فلانی:وای خودشه!
دیریریرینگ...
فلانی:الو؟
بهمانی:الو سلام.
-سلام .
-چطوری؟
-خوبم ممنون.
-بگو.زرد چی باید به من میگفته که نگفته؟
-قرار بود چیزی نگه که خدا رو شکر نگفته.
-چی قرار بوده نگه؟
-منم نباید بگم.
-خب بگو دیگه!
-اصلاْ به تو مربوط نیست آخه!
-اَههههههههه!زشت!
-هه.چه گیری دادی.همینو میخواستی بپرسی؟دیگه کاری نداری؟
-وایسا ببینم یعنی چی کاری نداری؟من باید بدونم!
-آخه فضول نمیخوام بدونی اصلاْ ربطی به تو نداره.
-باشه ولی میرم از زرد میپرسم.
-نامرد!خیلی خب برو بپرس.وقتی میگم نباید بدونی حتماْ نباید بدونی دیگه.چقد لوسی.کاری نداری؟
-من که قراره بفهمم.پس خودت بگو.
-هیچی بابا.من از یکی خوشم اومده!خیالت راحت شد؟
-خاک بر سرت!پسره؟
-نه پس دختره!
-فامیله؟
-اَه آره ولی تو نمیشناسیش.
-بگو کی شاید شناختم.
-نه نمیشه اصلاْ تا حالا ندیدیش.
-اسمش بهمانی نیست؟!
-نه پررو.
-چیه؟
-تو فکر کن رضا!بیست سوالی تموم شد؟
-نه!رضا دیگه کیه؟
-گفتم که نمیشناسی.از فامیلای باباست!
-خیلی خب.راست گفتی؟
-نه!راستشو باید بگم؟
-آره دیگه.
-باشه.از فامیلای مامانه!تقریباْ هم نزدیکه.اسمشم بهمانیه!
-من؟!
-آره خب.
-(...)به سلیقه ات!آخه چرا؟
-خودمم تو همینش موندم!حالا تو بگو.
-چی بگم؟
-تو کی؟
-فلانی!
-واقعاْ؟
-آره.
-ولی من میدونستم!اونوقت سلیقهء منو مسخره کن!
-تو از کِی؟
-این دفعه که خونتون بودیم.به زرد هم همون موقع گفتم.
-من از بچگی که با هم بازی میکردیم!اون عطره بود اون روز خونمون دادم بو کنی...
-خب
-واسه این بود که(...)
-دیوونه.فکر نکن به خاطر اون بوده.به این چیزا عقیده داری؟بسه دیگه.فعلا
-(...)خدافظ.
و زنگیدن های بعد از اون روز و یه روزم تمومیدن زنگها و اسها از ترس لو رفتن!(پیشنهاد بهمانی بوده.)
به نظر من:
- هر احساس جدیدی که تو وجودت به وجود میاد عشق نیست!
- اگرم باشه نباید گفت چون اینجوری طرف خودشو میگیره!حالا فکر کن دو طرفه باشه و هر دو تا از بس غـ(قـ)ـد و مغرورن خودشونو بزنن به اون راه.چه شود!
- پسرا رو نمیدونم ولی یه دختر هیچ وقت راجع به حس یه پسر نسبت به خودش اشتب نمیکنه!
من:
- فوق العاده دم دمی مزاج!همتونم اینو میدونید.نه؟
- عشق و اینا اصلا بهم نمیاد.
این داستان:
- واقعیه.
- به من هیچ ربطی نداره!!
هد بزنین!(این وب زرده!)
(فکر کن!من و استرس؟!
!اینی که میگم از ۵ بیدار میشدم یعنی ساعت میذاشتم برا ۵ ولی ۷ بیدار میشدم
!پس اگرم وقت میشد فقط ترم ۲ به بعد رو میخوندم که اونم هیچ وقت تموم نمیشد
!حالا سر فیزیک جالبه
؟!؟!(این مقدمه بود تازهجمعه:(سر شام همه رو آماده کردم برای ۷ عدد تجدید
).خب من کلاْ خواب ندارم
!یعنی خوشم نمیاد بخوابم.واسه همین معمولاْ شبا میرم «پاورچین»رو میذارم میبینم
.ولی دیشب خوابم میومدم اما خوابم نمیبرد
!!خلاصه دیگه طرفای ۳ فکر کنم بود که خوابیدم
.بر خلاف سنوات گذشته خواب کارنامه هم ندیدم
!
شنبه:ساعت یه ربع به ۱۰ بیدار شدم
.رفتم دیدم مامانم نیست!وای پس رفته بود
.زنگیدم به گوشی اما قطع کردم!ترسیدم یه فحش آبدار نوش جان کنم
.دو مین بعد مامانم خودش زنگید
!ووووای خدا منو مرگ بده
!!/من:مامان چی شد
؟!/مامان:چی میخواستی بشه؟!آبرومونو بردی
!!!/من:چند شدم
؟!/مامان:۹۴/۱۷...
/من:خوبه که!!!تجدید چی
؟!/مامان:نه دیگه!خدافظ/
من همینجور خودمو میکوبوندم به در و دیوار
!داداشم هی به من میگه خل بازی درنیار منم همین حدودا شدم اول
!(اما نمیدونه از ناراحتی نیستو از خوشحالیه
!!)
رفتم تو حیاطو اینقدر راه رفتم و تاب بازی کردم تا صدای ماشینو شنیدم
!پریدم جلو در
!
مامان:علیک سلام
من:سلام!کوش؟!ببینم!![]()
خودم با چشای خودم دیدم معدلو!هم ناراحتم هم خوشحال!خوشحال که باز نسبت به درس خوندن من معدل خوبیه
!ناراحتم به این خاطر که من تا پارسال زیر نوزده و نیم نیومده بودم
!اما امسال...
درسای مسخره:
تربیت بدنی:۵/۱۷!!
فعالیت های قرآنی:۵/۱۹![]()
برنامه ریزی تحصیلی و شغلی:۱۹!![]()
انضباط:۱۸!
کلی کولی بازی همراه با داد و هرهر(خنده!) که ورزشو برنامه ریزی کم دادن...![]()
مامانم گفت خب میومدی خودت اعتراض میکردی.دوستاتم بودن گفتن کجاست؟!؟!![]()
-وای دوستام!![]()
دوییدم رفتم تلف زدم به الهه
.مامانش گفت "مدرسه ست نیومده هنوز"
با خودم گفتم:ای الههء چموش!قرار بود نره که!![]()
زنگیدم به گوشی الهه:
- سلام الا(ELA!)مدرسه ای؟!![]()
-آره چرا نیومدی پاشو بیا.![]()
-باشه.نرین تا من بیاما!فعلا![]()
-فعلا![]()
بعد همونطور که داشتم مانتو میپوشیدم زنگیدم به مرضیه:
-سلام مرضیه خودتی؟
-آره سلام چطوری؟![]()
-خوبم کارنامه رو گرفتی؟![]()
-نه![]()
-پاشو بیا مدرسه
-نه نمیام بابا![]()
- باشه پس فعلا![]()
-خدافظ
از اتاق اومدم بیرون:
-ماماااااان مامان بریم مدرسه!![]()
-من که همین الآن اومدم کجا بریم؟
-انتخاب رشته دیگه.فکرامو کردم!![]()
به علاوه یه سری کارای دیگه که برای اولین بار مامانم به من گفت "سرتق"!![]()
من و مامان و داداش وسطی!با اون ماشین داغونش!هی میگم تند برو تند برو میگه دنده هوا نداره![]()
خلاصه رسیدیم مردسه!![]()
الهه و زهرا فقط از ما.بهاره و زینل هم بودن.![]()
زهرا یه صدم از من کمتر شده
!(این صد برابر من درس میخونه ها
!)
الهه هم 82/18
.بهاره و زینل هم جفتشون بالای هجده و نیم.
خلاصه که رفتیم واسه انتخاب رشته(مشاور/معلم برنامه ریزی مینوشت).صف بود
!من و مامان رفتیم تو الهه و زهرام دم در بودن:
برگه هدایت تحصیلو داد:اولویت اول:ریاضی....اولویت چهارم:تجربی.....اولویت پنجم:فنی حرفه ای!(کاری به دوم و سوم و شیشم نداریم چون اصلاً مهم نبودن)![]()
نوبت ما رسید:
دبیر محترمه:خب همه رشته ها رو میتونی بری.چی میخوای؟
-خانوم اول بگم که برنامه ریزیو به من کم دادین!![]()
-چرا؟!حتماً یه کارت ناقص بوده.
-خب خانوم 19 دادین اما من کامل میشم.همه رو دادم من.![]()
-(دفترشو میاره و وا میکنه:)ایناهاش!ماکتتو نیاوردی!![]()
-چرا خانوم همون اتوبوسه!مگه نه مامان؟!تازه گفتید خیلی قشنگه!![]()
(مامانم یه نگاه بدی کرد بهم
)
-یادم اومد خب صبر کنید الآن میدم درست کنن.
پیروزمندانه به الهه و زهرا نیگا کردم
!(نکته:ضریب برنامه ریزی یکه
!!)
(وقتی این رفت ریحانه اومد تو)
-سلااااام
-سلام خوبی نائینی کوش؟!![]()
-رفته کارنامه منو درست کنه
!چند شدی؟
- هیجده و ربع
!تو؟
-هیوده و نـ...و...د و چاهار!چی میری؟![]()
-انسانی.ریاضی نمیتونم.تجربیم نمیخوام.(این کلاْ مترجم قرار بشه.کاری به نمره نداره)
-اوهوممم
دبیر گرام اومد:- بفرمائید.(معدلم شد:۹۵/۱۷!
!)حالا چه رشته ای میری؟!
الهه و زهرا به طرز وحشیانه ای پریدن رو من:ریاضی!
-بله خانوم ریاضی میرم.
-خب...
یه زنگ زدیم به فاطمه ببینم کدوم (...)یه
!گفت حالم بده مامانم الآن اومده کارنامه رو بگیره.فرزانه هم که نمیومد.اون یکی فاطمه هم هنو نیومده بود.![]()
مامانم گفت برم ببینم چرا انصباطتو کم دادن!![]()
بعدشم رفتیم اعتراض واسه ورزش!(من تو عمرم این همه واسه معدل جوش نزده بودم!بلکه بیاد رو ۱۸ دیگه
!)
خلاصه...
اومدیم خونه زنگیدم به مرضیه:
-بله بفرمائید
-سلام ببخشید بد موقع مزاحم شدم مرضیه هسش؟!(من همیشه همینو میگم!البت اگه بد موقع نباشه این تیکه شو نمیگم
!)
-بله گوشی حضورتون
!!!
-ممنون![]()
-بله؟
-سلام مرضیه چی شد؟![]()
-تو بگو!![]()
-هیوده و نود و پنج!
-تو که میگفتی من نخوندم!![]()
-خب مگه حالا میگم خوندم؟!مثلاْ الآن خوب شدم؟!بگو!
-منم ۱۸/۱۹!
-
.کوفتت بشه.ریاضی دیگه؟!![]()
-نه معلوم نیست...
(بقیه حرفامون خوبیت نداره اینجا بنویسم
!)
بعد زنگیدم ملیکا(حال کن روابط عمومیو
!):
یه لحن خیلی ناراحت:-الو![]()
-سلام ملیکا خوبی؟![]()
-ممنون تو خوبی؟![]()
-چته گند زدی؟![]()
-آره.۱۵ شدم
!(این تو امتحانا که به من میزد خونده بودا!نمیدونم چرا اینا اینجوری میکنن!)
-اشکال نداره منم ۱۷ شدم
!
-خوش به حالت!!!!
-خب مثل اینکه خیلی داغونی
!کاری باری؟!
-نه قربونت خدافظ![]()
-خدافظ![]()
زنگیدم به فرزانه(برو تو کفش!):
-بله
-سلام ببخشید بد موقع مزاحم شدم فرزانه جون هستن؟!![]()
-بله یه چند لحظه![]()
(فرزاااااااانه گوشیو بردار!)
-سلام![]()
-سلام خوبی؟
با گریه:-لعیا من نمیتونم صحبت کنم!![]()
-باشه من بعدا زنگ میزنم.فعلا![]()
-تق!
پ.ن:
- زیاد بود٬نخونیدن٬میدونم.دیگه اصلاْ مهم نیست.به جای اینکه برم تو اون وب هفت تاییمون بنویسم دیگه اینجا مینویسم.خسته شدم هی این وب اون وب کردم.
- من به همه گفتم اگه کسی معدل منو پرسید بگین هیژده و یه خرده!شمام صداشو در نیارید!
- دلم خیلی واسه ملیکا و مخصوصاْ فرزانه میسوزه!
یعنی فرزانه چند شده؟!
دعوت کننده به بازی:مهشید
۱۰ خرداد-تولد-حامد-بیوتن-۱۱ خرداد-بادکنک-ترکیدن-پریدن به هوا-۳ متر بالاتر از زمین-۱۸ خرداد-مزاحمت-گوشی دست دوستام بوده-۲۲ خرداد-انتخابات-احمدی نژاد-موسوی-جشن ملی-اغتشاش-سیاست-حالت تهوع-قعطی-ملیکا-تلفن-دلتنگی-بی حوصلگی-پوچی-انگل-کتاب-همشهری جوان-میس کال-زهرا-الهه-فاطمه-سه پایه-رنگ روغن-قلمو-نفت-بوی گند-دستای حال به هم زن-نمازجمعه-بابا-بوم-چوب-طرح-باب راس-سیاه-افسردگی مزمن-استرس-کارنامه
*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*
توضیح(که فکر کنم جزو بازی نباشه):
۱۰ خرداد تو خونه تولدم بود.خوشحال کننده ترین کادویی که گرفتم از طرف داداشم بود(کتاب بیوتن).۱۱ خرداد تو مدرسه واسم تولد گرفتن.خیلی ناجوانمردانه در گوشم بادکنک ترکوندن و من از ترس به پرواز دراومدم.۱۸ خرداد آخرین امتحان+تولد گرفتیم برا فرزانه و فاطمه.رفتم خونهء یکی از بستگان به همراه محدثه اونجا بودیم.با گوشی من بدبخت به هر چی پسره زنگیدن بعضیا و من تا دو روز جواب پس میدادم که گوشیم دست رفقا بوده شرمنده.۲۲ خرداد و انتخابات و اینام که معلومه.حالم دیگه از هر چی سیاستـه به هم میخوره.موبایلا قطعـه.ملیکا دائماْ با من در تماسه!دلم واسه مدرسه تنگ شده.حوصلهء هیچ کاری رو ندارم.هیچ کاری نمیکنمو احساس انگلـی میکنم واقعاْ.فقط کتابو همشهری جوان میخونم.اس قطعه ولی میشه زنگید.میس کالو با ملیکا استاد میکنیم.زهرا و الهه و فاطمه زنگیدن.میرم پالت و قلموها رو با نفت تمیز میکنم تا دوباره نقاشی کشدنو شروع کنم.دستم بو گند نفت میگیره.با کاردک گند میزنم به پالت.میزنگم به بابا که نمازجمعه بود تا بوم واسم بگیره.بیخیال بوم میشم و رو چوبی که از کلاس تابستونی پارسال مونده میکشم.طرحمو نگه میدارم واسه بومو تصمیم میگیرم از اون نقاشیای باب راسی بکشم.وسطاش اعصاب خرد میشه و کل چوبو سیاه میکنم.استرس شدید دارم واسه کارنامه.
نمیدونم درست انجام دادم یا نه ولی به هر حال همینه دیگه.
دعوت شده ها:هر دفعه که دعوت کردم کسی بازی نکرده.این دفعه دعوت نمیکنم.
بعداْ نوشت:
- کارنامه رویت شد.اون همه استرس میشه گفت الکی بود.سال بعد٬ریاضی مای لاو!
- دوستان٬آشنایان و همکاران گرامی!من پوک(pook)رو حذف کردم.ولی اگه الآن میبینین حذف نیست مال من نیست.یکی دیگه ست طرف.من پس اونو ندارم
من یه روانـ(پزشک)شناس میخوام![]()
تغییرات زیادی در من مشاهده گردیده!![]()
من دیوونه ام![]()
اینو کاملاْ صمیمانه بهتون گفتم و البت صادقانه
!
شما تا حالا دیدی دروغ بگم؟!صادق صادق.آه بیا!عین کف دست(این مال یه چیز دیگه بود نه؟!)
هر کوفتی گرفتم اومدم گفتم امروز ناراحتم امروز شانگولم امروز میخوام این کارو بکنم و...![]()
خل شدم!خل!
هـــــــــنگ!![]()
اصلاْ نمیدونی چه وضعیتیه ها!
هر غلطی میکنم یهو پــــق یه چیز صاف میاد میخوره تو برجکم!
یکی یه کاری میکنه یه اخلاقی داره میگم وای چه مسخره بازیا!بعد فرداش٬دقیقا فرداش٬خودم میشم همونجوری
بسه بابا چی دارم میبافم به هم؟!
موفق/خوش/التماس دعا/فعلا
پ.ن:
- شما تو مدرسه و علی الخصوص دبیرستان داشتید که مثلاْ همکلاسیا عاشق هم بشن؟!؟!همینجوری پرسیدم...
- از آدمای دورو و دروغگو حالم به هم میخوره.نقابا رو بردارید.لطفا!
- قراره کوچ کنم برم یه وب دیگه الآنم هست حالا آدرسشو بهتون میدم اونم خصوصی!!
- تا چشم تو یکی درآد!مخفیانه کار کردنات حال منو به هم زده.من اگه نمیخواستم کسی بیاد وب آدرس اینجا تو کل کلاس پخش نبود!فکر کردی فقط خودت میای؟!کوری نمیبینی؟!
- خدایا توبه!
- تسلیت
داره نگرانم میکنه![]()
دعا کنید چیزی نباشه
خواهش میکنم
۷ تا مونده!۷ تا آینهء دق دیگه مونده...
امروز تو راه مدرسه یه صحنهء خیلی خیلی بد دیدم!
یه پلیسه یه موتوریه رو گرفت.یکی رو هم از قبل گرفته بود
وای شما اگه قیافهء آقاهه رو میدیدی کباب میشدی!خیلی گناه داشت
فکر کن مثلاْ آقاهه کل زندگیش همین موتور باشه
اصلاْ با همین موتور مسافرکشی هم میکنه و خرجشو درمیاره
من هیچ وقت بلد نبودم توصیف کنم ولی همین بس که اگه ولم میکردن میزدم زیر گریه!این کافی بود؟!
نمیدونم شایدم(شاید!)من جدیداْ(دقت شود!جدیداْ)یه کم حساس شده باشم ولی مطمئنم این ربطی نداره.خیلی دلسوزی داره!
اومدم همینو بگم خالی شم!چون وقتی بغض دارم باید گریه کنم ولی تو ماشین نمیشد برا همین الآن عقده شده!حالا از این به بعد تا اینو که پلیسا تقریباْ بیرحمن و هر چیمون خوب باشه این راهنمایی رانندگیمون افتضاحه رو به همه ثابت نکنم آروم نمیشم!
اگه پلیسی(!)یا یه عزیزی(!)٬چیزیت(!)پلیسه شرمنده!!
تا هیژدهم!
شریعتی نوشت:وقتی زور جامه تقوا میپوشد فجیع ترین شکل تاریخ به وجود میآید.
رو عنوان کلیک کن!
آقایون!خانوما!سرتقا!باحالا!سلام
خوبین؟!
امروز دلو زدم به دریا و رفتم!
زنگ اول که همش سوال گفت بهمون
اینقدم گدا بازی درمیارن کپی نمیکنن نمونه سوالا رو که!خودمون باید بنویسیم!![]()
زنگ دوم هم جاهای مهم و غیر مهم کتابو گفت![]()
زنگ آخر(۵شنبه ها زود تعطیل میشدیم
)عکس انداختیم(یعنی انداختن!من داشتم الهه رو که از فرط گریه نزدیک بود غش کنه دلداری میدادم
بنابراین ما دو تا عکس ننداختیم!)و نیم ساعت آخرو رفتیم حیاط!آب بود که از سر و رو و لباس ما میریخت
!چک چک(!)که چه عرض کنم!سیل بود
!اولاش آب شیر بود ولی بعد آبو قطع کردن.بچه ها(من نه ها!)پلاستیکا رو میکردن تو آبخوری-یعنی آبایی که مونده بود و جمع شده بود
-.بعد ناظمه اومد من چادرمو پیچیدم دور خودم نفهمه خیسم!یهو سلی جلو چشم اون کیسه رو پاشید تو صورت ما
!لجن بودا
!البت ما که عادت داریم ولی به این شدت هیچ وقت نبود.یادش بخیر
!یه روز نمیشد بیایم خونه و مانتوم نیازی به شستن نداشته باشه!
یه روز گچ٬یه روز آلوچه(این یکی خیلی کثیف کاری بود.نمای بدی هم داشت!)یه روز سس٬تنها آب بود که صداش در نمیومد.یعنی معلوم نمیشد.ولی امروز خونه هم که اومدم تابلو بود خیسم.خداحافظیمون هم مثل همیشه بود.دادن دست و گفتن خداحافظ.هر چی هم زور زدم گریه کنم نشد
!کم آوردیم جلو رفقا!وای سر قضیه آب بازی من و فاطمه دیگه از بس خیس بودیم و سنگین شده بودیم(!)دوتایی رفتیم تو دستشویی.حالا اونجا چشممون خورد به شیلنگ!دیگه خودت تا ته شو برو...!
حالا اومدیم خونه!
نمیدونم چرا بو گند لجن گرفته بودم
!!احتمالاْ واسه همون آب گندا بود!خلاصه ما رو چپوندن تو حموم!![]()
بعد ناهار و نماز و بعد نمایشگاه!
و اینک بشنوید از نمایشگاه!(فقط جای مهمش رو میگم
!):
همونطور که باید فهمیده باشید اینجانب از شیفتگان آقای رضا امیرخانی شدم!!
رفتیم بقیه کتابای جناب امیرخانی رو بگیریم خودشم اونجا بود(خیلی تابلو نبود که خودشم هست!تو وی آی پی(!)بود.منم که فضول!
).از کتاباش فقط«من او» و «ارمیا»ش بود.ارمیا رو گرفتیم.اونم با چه دم و دستگاهی!پدر آدمو در میارن یه کتاب بدن دستت
!خلاصه رفتم بدم امضا کنن:(- :من ٬ = :جناب امیرخانی!/با تشکر از مین!)
کتابو دادم و همینجور درباره منِ او نطق فرمودم!
=نظر لطفتونه!
بعد: =بفرمائید(یعنی اسمتو بگو!)
-لعیا!
=بله؟!
-لعیا!
=لعیا!میدونی لعیا اسم فرشته ای بوده که موقع ولادت امام حسین درکنار حضرت فاطمه بود؟!
-بله!
=لیا هم با لعیا هم معنیه.ریشهء عبری دارن.اگه تو اینترنت لیا رو سرچ کنی(انگار فهمیده بود ما تلپیم تو نت!)و کسی رو دیدی به این نام بدون همون لعیاست.-من همینجور کله تکون میدم!-فکر کنم از بستگان حضرت یعقوب بودن.نمیدونم همسرشون یا...؟نمیدونم!(دیگه یادم نیست دقیق!)
-آهّان!
بعد یه سوالم درباره بی و تن پرسیدم
!یعنی از اول برنامه ریختم کاری کنم که هی حرف بزنه
!آخه یه نفر قبل من اونجا بود فقط اسمشو پرسید و امضا کرد.اونم گفت ممنون و رفت.ولی نقشه هامونو نقش بر آب کرد
.بس که حرفید ماشاالله!البت ما که بدمون نیومد
.تازه کلیم خوشحال شدم چون نقشهء خودم زیاد جون دار نبود!
ولی همه کتابا رو باید بذارم تو کتابخونه و فقط بچسبم به درس!
نت هم بیخیال دیگه.میدونم دلتون تنگ میشه ولی چه میشه کرد
.قراره قلف(!)بذارن رو کامی تا دست ما بهش نرسه
اگه بذارن که هیچ ولی اگه نه دهم تولده تشریف بیارید
!آخه فرداش ادبیات داریم.کاری نداره که.تازه تولد MGH هم هست.امی تولد گرفتی یادی از ما هم بکن.![]()
یه قالب درست و خوشگلم به ما معرفی کنید!گاوگیجه* گرفتم بس قالب عوض کردم!
*:برگرفته از من او
شریعتی نوشت:اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری.
اگه تا آخرش خوندی صبر ایوب داری!تبریک!اگر هم نه که واقعاْ...
!
پ.ن:
- سلمان!موش آب کشیده خودتیا
- «
»مین!من این شکلکه رو میبینم یاد نسیم مرعشی میفتم!
من الآن از مدرسه اومدم خونه
زنگ اول خیلی خراب شد
من نتونستم جو کلاس رو تحمل کنم
من خودمو زدم به مریضی تا بذارن بیام خونه
فردا روز آخره
ولی من فردا هم نمیرم
من الآن رسیدم خونه
از مدرسه
امتحانا رو میدم
و دیگه پامو تو اون مدرسه نمیذارم
من باید بتونم از همه دل بکنم
من باید بتونم
من گریه کردم
تا حالا کسی گریه منو ندیده بود
من خداحافظی نکردم چون قول داده بودیم
«در باغ دوستیمان می ایستیم و به گلهای زیبای آن مینگریم که حکایت از خاطراتی دارد که با هم ساخته ایم و پرورش داده ایم و آخر جویباری از اشک جاری ساختیم و گلهای زیبای این باغ را آبیاری کردیم.پس انگشتهای خود را قلاب کردیم و به هم قول دادیم که نگوییم"خداحافظ" »
رد و بدل کردن دفتر خاطراتا عذابم میداد
من دیگه با کسی کاری ندارم
گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم....گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم....گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم....گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...گریه میکنم...و...!
شصتاد نفر زنگ زدن برنامه های فردا رو میگن
یعنی باید فردا رو رفت.به عنوان آخر شر بازی...
باید برم؟!
میرم!
-خب حتماْ توی خانواده کمبودی چیزی داره که حالا داره تو مدرسه جبران میکنه
-نه میشناسمش خوب.کمبود محبت و اینا؟!نه بابا!
-خب قبول دارم دوستیهای دبیرستان شیرینه ولی دیگه نه تا این حد که تو شلوغش کردی.من مگه(فلانی!)رو برات تعریف نکردم؟
-نه مامان قضیه شما که فرق داشت.شما بعد از دبیرستان بیشتر صمیمی شدین.مگه نه؟!اما اینا از همین الآن با هم مچ شدن!
-حالا تو بپرس از خانواده شون و جو تو خونشون٬اونوقت معلوم میشه
اینجا بود که گفتم اونی که میگم خود منم!منم مشکل دارم آخه؟!دِ نه دِ!
شریعتی نوشت:وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.
شریعتی نوشت:خواستم بگویم فاطمه دختر محمد(ص)است دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم که فاطمه همسر علی(ع)است دیدم که فاطمه نیست.خواستم بگویم که فاطمه مادر زینب است باز دیدم که فاطمه نیست.نه اینها همه هست و این فاطمه نیست.فاطمه٬فاطمه است.
حسودیم میشه به همه اونایی که سال بعد کلاس «ما» میشه کلاس «اونا»
دلم میسوزه؛
دلم میسوزه از اینکه یه سال تحصیلی پر از صمیمیت داره تموم میشه
حسرت میخورم؛
حسرت میخورم که چرا از اون با هم بودنا بیشتر استفاده نکردیم
میترسم؛
میترسم از اینکه سال بعد بچه ها رو نبینم
تعجب میکنم؛
تعجب میکنم از این همه تغییر
گریه میکنم؛
گریه میکنم به خاطر جدایی
میخندم؛
میخندم به خاطر خاطره ها
خسته میشم؛
خسته میشم از تکرار
از تکرار هر ساله
از خردادی که انگار محکوم شده به جدائی!
تعجب میکنم از این همه تغییر
همیشه اول مهر به امید آخرین امتحان خرداد میومدی مدرسه و
امسال به امید اول مهر بعدی آخرین امتحان خرداد رو میدی!
خوشحالم؛
خوشحالم که حسادت میکنم و دلم میسوزه و حسرت میخورم٬
خوشحالم که میترسم و گریه میکنم و تعجب ایضاْ٬
خوشحالم که میخندم و خوشحالم که خسته ام
چون اینا یعنی امسال سال خوبی بوده...!
شریعتی نوشت:اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.
خود نوشت!(مدرسه نوشت):هفتهء معلمی داشتیم پر زِ شادی و قهقهه!
فقط میتونم امیدوار باشم معلمامون از ما راضین!
امروز ۲-۳ تا از یک پنجیا(بچه مثبتای مدرسه!
هی اینا رو میکوبونن تو سر ما که آرومن و غیره!
۲۰ نفرم نمیشنا!
)سر فیزیک اومده بودن کلاس ما امتحانشونو بدن.بیچاره ها وقتی امتحان تموم شد از کلاسمون در رفتن!
یعنی واقعاً فرار کردنا...
![]()
آقا آبرو چیز مهمیه!
یکی ما رو گذاشته بود سرِ کار واقعاً ترسیدم که نکنه واقعی باشه!
واقعی نبود...
۱۸ خرداد خلاص میشیم
البت اگه نیازی نباشه دوباره تابستون رهسپار شیم ![]()
درویش مصطفا نوشت!(منِ او نوشت):"تنها بنایی که اگر بلرزد محکمتر میشود،دل است!دلِ آدمیزاد.باید مثل انار چلاندش،تا شیره اش دربیاید...حکماً شیره اش هم مطبوعه...عاشقی که هنوز غسل نکرده باشه،حکماً عاشقه،نفسش هم تبرکه..." ![]()
...نمیدانست"غسل" یعنی چه.کلمهء تبرک را هم از مامانی و باب جون شنیده بود،معنی اش را درست نمیدانست.فکر کرد.آرام گفت:"مهتاب"،دلش دوباره لرزید.بعد فریاد کشید: -پس این یعنی عاشقی! ![]()
شریعتی نوشت!:وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم. ![]()
سرزدنی!:
اسکارهای فراموش شده:
ایستادن بیجا مانع کسب نیست(کسری)
پی نوشت:
- نمایشگاه کتاب
!
- پیمان ابدی...!چقدر دلم سوخت...
- بینوایان(البت تو عید خوندم ولی خب یادی کنیم بد نیست)
- منِ او(دوباره دارم میخونم.آخرش یه غم گنده میاد سراغ آدم.نه؟از این غمه خوشم اومد)
- ویزای کوه قاف(اینم بد نیست.نیم ساعتم طول نمیکشه خوندنش.از این جیبیاست.)
- اینا الآن پی نوشت بود؟!
- فاطمیه
- التماس دعا
- موفق٬فعلاً
- فقط محض رند شدن!
«بدون اراده متولد میشویم٬با حیرت زندگی میکنیم و سپس با حسرت میمیریم.اما آنچه هرگز فروغش رنگ فنا نمیپذیرد دوستی های پاک و بی آلایش است»
«کاش دوستی ها مثل رابطهء دست و چشم بود٬وقتی دستت زخمی میشه چشمت گریه میکنه و وقتی چشمت گریه میکنه دستت اشک تو رو پاک میکنه»!![]()
دوتا درس آخر دین و زندگی دربارهء دوستی بود.الآن حال ندارم برم بخونم بعد بیام واستون کنفرانس بدم(شمام حال ندارین خب)
مثلاْ میگه زندگیم مثل کوهنوردیه.تو بدون راهنما و همراه نمیتونی به سلامت قله رو فتح کنی.خیلی وقتا پیش میاد از یه صخره ای لیز بخوریو اون همراهت باشه که جون تو رو نجات میده.حالا من خودم میگم بعضی وقتا همراهامون(دوستامون)حتی برای نجات جون ما جون خودشونو به خطر میندازن.بعضی وقتام همراهت خودش تو رو میندازه تو دره.
بعد دیگه اینکه کسی که دوست نداره فقیر ترین آدمه.
امام علی هم میفرمایند که عاجزترین مردم کسیه که دوستی برای خودش انتخاب نمیکنه و از اون عاجز تر کسیه که دوستایی رو هم که داره از دست بده.
سلام!![]()
خیلی طول میکشه تا آدم دوستای واقعیش رو پیدا کنه.حداقل ۱۰ سال باید بگردی تا دوستی رو انتخاب کنی که با هم بسازین!بعد خیلی سخته اگه بگردی تا ۷ تا آدم مثل خودت پیدا کنی و خصوصیاتتون همدیگه رو اذیت نکنه!![]()
-لعیا زاده!
!(!!این مثلاْ فامیلیه منه!!)
-بله خانوم؟![]()
-من اصلاْ ازت راضی نیستم(
)بر خلاف نمره هات سر کلاس خیلی اذیت میکنی۱(فکر کرده تو همه درسا مثل همین درس شاگرد خوبم!!
)
[اعلام خطر از طرف فرزانه
!]
-لعیا!(این یکی کلاْ همه رو با اسم صدا میکنه.عشقه!برا همین به خرابکاریامون میخنده و کلاْ میخوامش!!)
-[تو دلم:آخ آخ!مرضیه!فاطمه!دارم براتون!]۲ چی شد خانوم؟!![]()
-من گفتم سر کلاس خوراکی میتونید بخورید یعنی شکلاتی چیزی که خسته نشین.من گفتم چیپس بخورین؟
-
اکسید شدن منیزیم سر شیمی
(
آتیش بازیی بود واسه خودش!) -
تعیین گروه خونی سر زیست

-
اردوی آموزشی فرزانگان

-
لاک پشت عسل

-
درآوردن گریهء دربست!
(واقعاْ داشت از بغض میترکید!الهی بمیرم آخه معلم باید بتونه کلاسو اداره کنه وگرنه همین میشه دیگه) -
دعواهای اول سال با یاسی اینا

-
روزایی که برف اومد و ...
این خاطره ها هیچ وقت از یادم نمیره
کلاسی که بین همه معروف شده بود به شیطونا...!(تک و توک مثل خود من آروم هم داشتیم!)
سوژه یک مدرسه یعنی تیمی تو این کلاس بود...
یکی مرامش از اون یکی بیشتر...(من خودم یه بار یه کاری کردم کلی حال داد.مرام گذاشتن چه شیرین!)
همه معلما میگفتن با اینکه شیطونید ولی درستون از بقیه کلاسا بهتره.ولی یه کم آروم تر باشین دِ آخه...!
اون ۸ سال همش یه طرف این یه سال یه طرف!بازم این طرف ترازو سنگین تر از اون ۸ ساله
!
فقط موندم که چرا این همه وابستگی؟!
اونم نه به دوستای صمیمی بلکه به همهء بچه ها![]()
همین فقط!این پستو بذار به حساب درددل.شاید!
پاورقی:
۱.من اذیت نمیکنم.واقعاْ اذیت نمیکنم
۲.اگه مرضیه و فاطمه گند نمیزدن من لو نمیرفتم
ته نوشت:
زندگـی آب روان اســت٬روان میگـــذرد
دوستی آتش جان است٬گران میگذرد...
در کل![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
!
کوهنوردی عزم قله ای بلند تمام وجودش را فرا گرفته بود.او می خواست خودش قله را فتح کند و طعم شيرين اين افتخار را به تنهايی بچشد.پس به سمت قله حرکت کرد.
چون شب شد،همه جا را تاريکی فرا گرفت.کوهنورد که در چند متری فتح قله قرار داشت،ناگهان پايش سر خورد وسقوط کرد .طنابی که به دور کمرش بسته بود او را به پايين ترين نقطه هدايت می کرد .
در همين حين تمام زندگی اش در چند لحظه در خاطرش نقش بست.اما ناگهان طناب محکم شد و کوهنورد ميان آسمان و زمين معلق ماند.
پس با تمام قوا فرياد بر آورد:خدايا کمکم کن .
صدايی شنيد که گفت:اگر به من ايمان داری،طناب را پاره کن.کوهنورد لحظه ای درنگ کرد ولی با هر دو دست طناب را محکمتر چسبيد.
فردای آن روز گروهی از کوهنوردان جسد مردی را يافتند که يخ زده بودوبا دو دست طناب را چسبيده بود.
"او فقط يک متر با زمين فاصله داشت."
پ.ن:
-
میدونم تکراریه.خیلی وقته میخوام بذارمش ولی نمیشد.حالا شما فکر کن تا حالا نخونده بودی!
-
حسین حالش خوب شد.
-
اون اندر احوالات نوعی از بشر همونطور که فهمیدید برا تابستونه و اینکه تابستون نمیریم مدرسه(اعتماد به نفسو داری؟!)
-
افشین قطبی!
-
چرا احمدی نژاد بده؟!من که اگه میتونستم رأی بدم بهش رأی میدادم.از خیلیای دیگه بهتره.هیچ کاری توی این ۴ سال نکرده که به ضرر مملکت باشه.اصلاْ بیخی.
اسکارها:
اسکار تسلیت ماه به حسین
اسکار تسلیت(۲) ماه به خورشید
اسکار تبریک ماه به خورشید!
اسکار معلوم النام ماه به خورشید
اسکار رفت و برگشت ماه به MGH
اسکار تازه وارد به جمع مای ماه به آشنای دیرین
اسکار شلخته ی ماه به مین
اسکار معتاد فانتزی(!) ماه به آتشک
اسکار خوش مرام(!) ماه به فردا
اسکار معلوم النام(۲) ماه به فردا
اسکار گم و گور ماه به علی و فرزین و کوروش
اسکار تعویض ماه به مریم
قاصدک!هان چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی اما٬اما
گرد بام و در من
بی ثمر میگردی.
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری-باری٬
برو انجا که بود چشمی و گوشی با کس.
برو آنجا که تو را منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم میگوید
که دورغی تو دروغ٬که فریبی تو فریب.
قاصدک!هان٬ولی...آخر...ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام٬آی!کجا رفتی؟آی...
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی-طمع شعله نمیبندم-
خُردک شرری هست هنوز
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم میگریند.
<اخوان ثالث>
پ.ن:برید وب فردا(ساجده) و اسپیکرتون رو هم روشن کنید!
×سلام من امیدم و فقط اومدم بگم برای حسین ودوستش دعا کنید الان تو کما هستند×
این تو وب حسین بود
.:بهشت و جهنم:.
شخصی را دیدند آزرده خاطر و در لاک خویش فرو رفته.بگفتند:"چرا اینگونه غمگینی و گویی کشتی هایت مغروق گشته اند؟"بگفتا:"از این رو که مرا تقدیری در پیش روست که از ماتم آن،غم هجران و بسی بسیار مصائب دیگر را نیز باید متحمل گردم" بپرسیدندش:"آن چه غمی ست عظیم که شخصی چون تو را از پا افکنده؟"و او در پاسخ فقط یک کلمه بگفت:"صَیف*"!
توضیحات:در برخی نسخ و متون آورده اند که نام شخص-که شخصی بس رفیق باز بوده-لیالی بوده،در برخی روایات لعیا و در چندی دیگر لی لی!و اینک صحت و سقم هر روایت را بر عهدهء خوانندگانِ جان میگذاریم.باشد که رستگار شویم!
*:تابستان
پ.ن:دعا کنین خدا به خورشید اینا صبر بده و سها زودتر برگرده
پ.ن جدید:آمادگی شنیدن هرگونه انتقاد و پیشنهاد را دارا میباشم!بفرمائید لطفاْ!فقط یه نکته:بی تعارف!
"دوربین هایتان را آشکار کنید!"این برنامه های دوربین مخفی رو که دیدین احیاناً؟
شما وقتی میبینین میخندین؟!
من که خیلی حرصم میگیره!
به خاطر شوخیهاش نیستا.که مثلاً ناراحت بشم
شما بیا اینجا ببین چه خــــبره!
ولی من بدم میاد یکیو به بازی بگیرن!
میخوان طرفو دلقک کنن بعد یه سری بهش بخندن!
من بدم میاد از این کار
-شاید شما از این دسته برنامه ها خوشتون بیادا.من نظرمو گفتم.سلیقهء هر کس برا خودش محترمه
جهانگیر فرانسوی!عنوان انیمیشن:شکارچیان اژدها
خلاصه:جهانبخش و جهانگیر ۲ دوست هستند که شغل آنها شکار است.آنها با دختری به نام زویی آشنا میشنوند که این دختر عاشق کتاب شاهنامهء فردوسی و شخص رستم است(!!)
او از آنها میخواهد که به کاخ عمویش بروند و در قبال مبلغی پول و سکه های طلا اژدهایی ظالم را شکار کنند.اما...
محصول:فرانسه(!!!)
-چرا اینقدر دست میبرن تو اصل قصه؟!چرا هی ضرب المثلای فارسی وسطش میندازن؟!اگه بلدن خودشون تولید کنن تا عقدهء دیالوگ نوشتن تو گلوشون گیر نکنه!
بهره گیری از هوش!گویا مطلب قبلی رو کسی نخونده(با فاکتور از مین و فردا و خورشید که اصلاْ براشون جای تعجب نبوده!چون اون فونته رو مثل آدم دیدن!)درستشو گذاشتم تو ادامه مطلبِ(مخلص کلوم)همون پست.ولی خیلی هلو برو تو گلو شده!هی یکی میگه آپم مام میخونیم و به به و چه چه میکنیم!نمیشه که اخه.بیاین یه کم فکر کنیم!خیلی راحت میتونستین کپی پیست کنین.حالا یا تو نظردونی یا پست مطلب یا ورد(
).دیگه خود دانید از این به بعد اینجا میاین باید از اون همه هوش یه سر سوزن استفاده کنین!
بعداْ نوشت:میدونم قالبه بسی چرته و چشاتون دراومد الآن.ولی یه مدت با همین سر میکنیم تا ببینیم خدا چی میخواد.(باطل شد!)
بعداْ بعداْ نوشت:خورشید عزاداره.حدس میزنم یه مدت نیاد.آی تو!
خدا خفه ات کنه!
خیلی گاوی!
الهی بری زیر تریلی هیژده(!)چرخ!
لعنتِ خدا به تو!
چقدر خوبه که خالق ما خداست...!
خیلی خوبه که خدا بنده هاش رو میشناسه و میدونه کجا به حرفاشون گوش کنه٬کجا نه
اگه خدا حرفای ما رو جدی میگرفت الآن یا هممون گاو و الاغ بودیم یا ترکیده بودیم یا خِرخِر میکردیم!(اونجوری که مثلاْ پوست تخمه تو گلو گیر میکنه!استعاره از خفگی!)
خالقمون میدونه تو دل ما مخلوقاتش(که از نوع اشرفیم!)چی میگذره
این خیلیه ها!میدونستی؟
این که یکی هست که از لحظه لحظهء قبل و حتی بعد تو خبر داره خیلیه
هــِی٬خیر از جوونیت نبینی مادر!
ولی اگه یه مادری اینو بگه اون جوونه خیر از جوونیش نمیبینه!
به خاطر اینکه اون شبا که مادر با نِق نِقای بچه اش از خواب بیدار میشه رو هیچکس جز خدا ندیده
خداست که همه چیز رو میدونه
فکر کردن به این خیلی سخته برا من.نمیدونم چرا؟!
ولی مخم یه جوری میشه.انگار میخوام دیوونه شم
مثل یه سری سوال دیگه دربارهء قیامت که اونا دیوونه کننده تر از هر چیزه
میگن به اینا فکر نکنین.چون یا دیوونه میشی یا کافر
باشه٬چشم
قدرت خدا اونقدر زیاده که حتی نمیتونم تصورشو بکنم
خدایا!خیلی بزرگی...
پ.ن:
درون معبد هستی
بشر٬در گوشهء محراب خواهش های جان افروز
نشسته در پس سجادهء صد نقش حسرت های هستی سوز
به دستش خوشهء پربار تسبیح تمناهای رنگارنگ
نگاهی میکند٬سوی خدا-از آرزو لبریز-
به زاری از ته دل٬یک "دلم میخواست" میگوید.
شب و روزش "دریغِ" رفته و "ای کاشِ" آینده ست.
مَخلص کلوم...
علیک سلام ![]()
اومدم بمونم واسه همیشه!با لگد هم پرتم کنید بیرون٬نمیرم.عمراْ!
(هر چقدر تو این مدت که نبودم شاد بودینو باید جبران کنم!)
اصلاْ این غیبت صغری رو فراموش میکنم
(اگه غیبت من صغری بود خیلیا کلاْ پیداشون نیست.قضیه چیه؟
)
خب اگه فکر کردین من بهتون سر نمیزدم کاملاْ در اشتباه بودین٬اگه فکر کردین من تو این مدت شاد بودمو میخندیدم کاملاْ در اشتباه بودین٬اگه فکر کردین به خاطر دوری شما برگشتم کاملاْ در اشتباه بودین(!)٬اگه فکر کردین فکر کردم(!)دنیا به آخر رسیده کاملاْ در اشتباه بودین٬اگه فکر کردین به من سر نزدینو من به روتون نمیارم کاملاْ در اشتباه تشریف دارین![]()
حالا بگذریم
تا آپ بترکون بعدی فعلا!![]()
پ.ن:
- شکلکای بلاگفا عوض شده!
- تا توانی دلی به دست آور٬دل شکستن هنر نمیباشد!!(شایدم:دل شکستن هنر نمیباشد٬تا توانی دلی به دست آور!)
- اگه هممون این بالائیه رو جدی بگیریم خیلی خوب میشه
- منظورم به کسی نیست.اینو یکی به خودم گفت!
- هر چه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی!!
- اینم بعد یه مدت خودم به طرف گفتم!
- انرژی هسته ای٬حق مسلم ماست!
امسال که گذشت کدوم کارایی که می خواستی بکنی رو نکردی؟
به طور خیلی جدی تصمیم گرفتم درس بخونم که نشد.توی این مورد هر سال همین آشه و همین کاسه...یه کار سکرت گونه هم بود که سستی کردیم...یه حرفی قرار بود به یه بنده خدایی بزنم٬نگفتم و سرونوشتم عوض شد کلاْ...!و ... .این یه سوال رو واسش کلی جواب دارم!مجالش نیست
از دست دادن یا از دست رفتن چه کسی یا چه کسانی تو این سال برات خیلی سخت بود؟
دختر عمو!دختر عموم تنها عزیزی بود که ۸۷ عمرش رو داد به شما
دوست داری تو این سال جدید چه کارایی انجام بدی؟
دوست دارم زودتر تکلیفمو مشخص کنم.یا دوست یا هنرستان!تصمیم سختیه...اون کارایی که تو سوال اول گفتم...بعد دیگه... .ترک اعتیاد به نت...!آدم خوبی بشم کلاْ!
به هر کس که می خوای عید رو تبریک بگو.
تبریک که گفتم دیگه.دیره.ولی به اونایی که گفتم خانواده و فامیل و دوست و اینا بودن.به یه نفر میخواستم بگم در دسترس نبود!
تو تعطیلات کار مفید چند تا انجام می دی؟
تعطیلات گذشت و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم!دریغ از یه کار مفید!میخواستم سال جدیدیه یه کم با تلویزیون آشتی کنیم فیلم سینمایی های درستشو ببینم٬نشد.سریالا رو هم میخواستم ببینم که فقط مهران مدیری جون و کلاه قرمزی جونو دیدم!
یه عکس خوشگل بذار!

این بازی رو مین راه انداخته بود چندی پیش!من خواستم فقط یه آپ بکنم.بعد از اون طرف تک و توک انگار این بازی رو انجام دادن دلم براش سوخت.اینجوری هم من روانم آروم گرفت هم مین خیــــــــــــــــــلی خیلی خوشحال میشه!فراوون!
بدون هیچ اطلاع اولیه باز است!
FINISH!
بدون هیچ اطلاع ثانویه تعطیل!
.
بعد خورشید(سها!)
بعد گلصنم و فردا
بعد کوثر و پریا(این دوتام اگه هنوز حضور فعال داشتن خوب میشد)
رو دوست دارم
همه رو دوست داشتما٬ولی خب...
.:بقیهء پست حذف شد!!:.
با قطار آمد
از دهکده ای دور...
بهار
خسته و کوفته و خاک آلود
نه کسی آمده از شهر به استقبالش
نه کسی دنبالش
گیج و تنها و غریب
دود از آهنها برمی خاست
آه از آدم ها
با قطار آمد از دور بهار
چمدانش را از روی سکو دزدیدند <عمران صلاحی>
.-.-.-.-.-.-.-.-.-.
بوی باران٬بوی سبزه٬بوی خاک
شاخه های شسته٬باران خورده٬پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس٬رقص باد
نغمهء شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست...
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار!
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک-که میخندد به ناز-
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب.
ای دل من٬گرچه-در این روزگار-
جامهء رنگین نمیپوشی به کام
بادهء رنگین نمینوشی ز جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت-از آن می که میباید-تهی ست;
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار.
گر نکوبی شیشهء غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ! <فریدون مشیری>
.-.-.-.-.-.-.-.-.-.
دو ماهی قرمز
درون تنگ بلور
و گوش پنجره کر
و چشم حادثه کور
سحر که دهکده روشن شد و چراغ رسید
کنار پنجره دیدند تنگ خالی بود
پرنده ها گفتند:
شبی نجیب تر از گربه های بازیگوش
در این حوالی بود <عبدالجبار کاکائی>
.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.
اولی و آخری پارسال٬دومی هم که همون یک سال گذشت
نه که فکر کنی کم اوردما.نع.![]()
نمیدونم چرا هر دفعه میام نت دلم میخواد بآپم(آخه منم که نمیآپم جون تو)![]()
برا همین گفتم این تصمیمای کبرایی که به ما نمیاد٬پس برمیگردم.
چهارشنبه سوری هم میگیرین میشینین تو خونه هاتونا.من دیگه از گریه خسته شدم.دوباره روز رو از نو نکنین.
والا ما که تا حالا یه دونه از این مواد محترقه رو از نزدیک هم ندیدیم![]()
شمام که میدونم بچه های خوبی هستین ولی گفتنش ضرر نداره![]()
۸۸ هم کی گفته بده؟![]()
عدد به این خوشگلی سال خوبی هم هست دیگه.نه؟![]()
از اون لحاظ هم که سال گاوه
(
)
تازه تو بهار حساسیت منم شروع میشه
فقط بدی عید اینه که هی باید بری اینور اونور
تو این ۱۵ روز تعطیلی باید جبران این ۱۱ ماهی که تی.وی رو بوس کرده بودی گذاشته بودی کنار رو بکنی ![]()
بخوابی 
کتاب بخونی ![]()
و کلاْ تو کانون گرم خانواده حالشو ببری![]()
عیدتون مبارک
فعلا 
گاهی صدای سکوت از هر فریادی بلندتر است...
باید فکر کنی امروز 5 اسفنده!بستگی به قدرت تخیلت داره...!
یکسال گذشت...
به مناسبت اولین سالگرد ارتحال وقت گرانمایه و مثل
الطلای خویش و غیر خویش گرد هم می آییم٬
یکسال گذشت و در این یکسال در فراق غم از دست دادن ارزشی ترین شیء(!)کشف شده در طی تاریخ بودیم و نه تنها خود را بلکه دیگران را اجیر خویش گردانیده و آنها را نیز به بزم خود دعوت کردیم!
با تشکر از حضورتان٬بازماندگان و آشنایان-جسم و زبانِ-آن روح و روانِ مفقود(ـه)و مرحومـ(ـه)!
و علیکم![]()
دقیقاْ یه سال پیش بود که-به قول مین-عنر عنر اومدنامون به نت شروع شد![]()
باعث و بانیان این امر سیئه هم محدثه و فاطمه بودن![]()
چرایی و چگونگی کار هم که برا کسی مهم نیست![]()
تبریک و جشن و اینام در کار نیست
آخه نه اینکه خیلی اتفاق خرسندیه![]()
اما خب...به هر حال زیادم بد نشد 
با یه سری آدم خوب آشنا شدیم![]()
یه سری آدم ناراحت الحال الدائمیة(!)![]()
یه سری آدم خوشحال و باحال![]()
یه سری آدم سوءاستفاده گر![]()
و یه سری آدمِ غیر آدم
...
اولین رفیق نتیمونم پریا بود![]()
با یه سری رابطه مون خیلی دووم نداشت![]()
با یکی(فقط یکی!)رابطه مون فراتر از رابطه های وبلاگی شد
(خیلیم نه ها)
(البت با فاکتور از محی و فاطی که قضیه شون کلاْ فرق میکنه
)
از آدما و رفتارا که بگذریم میرسیم به حوادث!![]()
اتفاقا که زیاد نبود...
روزای بی نظری!![]()
روزایی که معنی تبادل لینکو نمیدونستم!!(
)
روزایی که هک شدیمو-البت از روی سادگی!-(
)باروبندیلمونو بردیم پاتوق پاپتی ها!![]()
روزایی که معتاد شدیم به همین وب گردی![]()
دیگه چیز خاصی یادم نیست
ولی اینو میدونم که از این به بعد دیگه آپ نمیکنم
چند وقت پیش این تصمیمو گرفتم ولی گفتم حداقل بذار عمر این بچه که خودم بزرگش کردم به یه سال برسه...
و حالا هم که رسیده و میخوام برای اولین بار ثابت کنم که میتونم با ارادهء خودم تصمیم بگیرم![]()
هر از گاهی به وباتون سر میزنم تا دلتون خیلی برام تنگ نشه
!
یه نیمچه داستان که الآنم جلومه و خیلی وقته که میخواستم بنویسمش٬ولی بازم موکول میشه به دفعه هایی بعدی که شاید اصلاْ در کار نباشه...
اسکارها:
اسکار تبریک هفته به مریم.
(مریم جون تولدت مبارک عزیزم!)
اسکار مجهول النام هفته به خورشید.
اسکار بی معرفت هفته به گلصنم.(گلی جون خیلی دوستت داشتم
اشکال نداره
)
اسکار همکار ماه به بچه های پاتوق گریگوریا.(پریا و کوثر)
اسکار بامرام سال به مین(همون که رابطه مون فرا وبلاگیه!تازه وبلاگمم از هکره پس گرفت
)
اسکار عزیز سال به فردا(خیلی مهربونی فردا جون
)
اسکار نیمه راه سال به سعید و امیر و رضا و نیما و لیلی خانوم و غزل و ...!![]()
اسکار کپی پیست سال به عادل و فرشاد(بازم ممنون ازتون اخوان!)
اسکار نامعلوم الحال سال به زهره!
اسکار برادر نتی سال به امین(اخوی ممنون از راهنمائیات
)
اسکار مشاور سال به بچه مثبت(من اصلاْ دوست نداشتم برم دبیرستان!ولی بچه مثبت-که آخرم اسمشو نفهمیدیم!-خیلی کمک کرد.ممنون پسر
)
اسکار دوست سال به خورشید(تنها هم سن خودم که باهاش خیلی احساس نزدیکی میکردم
)
اسکار چت گر سال به MGH(محمد آقا!از شمام ممنون مهربون!)
اسکار همراه(!)سال به فرزین و سلمان و علی و آتشک ![]()
اسکار اولین سال به کوروش!
اسکار هنرمند سال به جناب مهدی-ع![]()
و با تشکر از تمام دوستان و آشنایانی که ما را در تهیه و ساخت و زیست این وبلاگ یاری رساندند
(
)
معذرت میخوام که این همه مدت با نظرام ناراحتتون کردم٬هی کشوندمتون اینجا سر هیچی٬سرکار گذاشتم و کلاْ شرمنده![]()
پ.ن:واقعاْ نمیتونم خوشحال باشم
ولی از اینکه میبینم شما خوشحالین خوشحالم![]()
پ.ن۲:خانه میتکانیم!![]()
پ.ن۳:عیدتون خیلی خیلی پیشاپیش مبارک!(بوی باران٬بوی سبزه٬بوی خاک/شاخه های شسته٬باران خورده٬پاک...)
پ.ن۴:طلب حلالیت!
پ.ن۵:فعلاْ تا یه روزی!![]()
توجیه:واسه همین بود که این چند وقته مهربون شده بودم!
بعداْ نوشت(!!):
اصلاْ دوست ندارم سال نو بشه!
امیدورم این روزا(تا قبل از فروردین)به کندترین شکل ممکن بگذره
مطمئنم سال جدید اصلاْ برا من خوب نیست!
۸۸ ازت متنفرم!
به هر حال٬
۸۸٪ عیدتون خوش۱۲٬٪ مبارک!
تا حالا آپ به این گندگی دیده بودی؟
مَخلص کلوم...
امروز-۲۶ بهمن-سالروز تولده خورشیده!
خودش که به حد کافی و در نهایت تواضع تو وبش ترکونده!
مجبور میشیم یه کادوی عشقولی بدیم بهش...
وای خدا از کجا گیر بیارم حالا؟
من یه سر میرم گوگل برمیگردم...
.
.
.
بابا من چیزی گیر نیاوردم.هر چی بگی سرچ کردم ولی همش بوس و ماچ و لاو و از این گلابی بازیا میومد!
با ایمیل و چت و اینام که نمیشه حال کرد...
عیب نداره.خورشید بیا همین بادکنکا رو بردار ببر باهاشون بازی کن شاد شی!
تولدت مبارک بسی!
:اینم مثلاً خورشیده!
سلامات(به طور رسمی!)
احوالات؟(به یاد پاتوق.البت از نوع پاپتیا٬نه گریگوریا!)
سومم تولده مریمه.که قراره وبش بترکه!
ولی حالا ما یکیش میکنیم با پنجم که تولد وبه!
دیگه تولدی٬چیزی پیش رو نیست؟!
بمیرم واسه خودم که تولدم نت سوت و کوره!
همه(از همه مهمتر خودم!)درگیر امتحانان!
بسه حالا بابا.تا اون موقع کی زنده ست٬کی مرده؟!
اسکارها:
اسکار تبریک هفته به خورشید
اسکار متحول هفته به مریم
اسکار شاعر هفته به فرزین
اسکار نویسنده هفته به حسین
اسکار تغییر نام هفته بازم به حسین
اسکار بازگشت هفته به امیر
اسکار جلف هفته به MGH(خودش گفتا!من نمیگم)
اسکار عربی دوست(!)هفته به کوروش
خوشم اومد!اسکارا زیاد شد.اول ۷ سال قحطی بود٬حالا باید منتظر ۷ سال آبادی باشیم!
و در نهایت دوباره تولد خوری جونو تبریک میگیم.
با آرزوی خوشبختی!
بعدا نوشت:غریبه آشنا کیه؟همون جیک جیکووووووووووووو!
با تواما.همون که پست قبلی نظر گذاشتی ولی بی آدرس وب و اینا

